

بـه نام خداوند جان و خرد
کزين برتر انديشـه برنـگذرد
خداوند نام و خداوند جاي
خداوند روزي ده رهـنـماي
خداوند کيوان و گردان سـپـهر
فروزنده ماه و ناهيد و مـهر
ز نام و نشان و گمان برترسـت
نـگارنده بر شده پيکرسـت
بـه بينـندگان آفرينـنده را
نـبيني مرنـجان دو بينـنده را
نيابد بدو نيز انديشـه راه
کـه او برتر از نام و از جايگاه
سخن هر چه زين گوهران بگذرد
نيابد بدو راه جان و خرد
خرد گر سخـن برگزيند هـمي
هـمان را گزيند که بيند هـمي
ستودن نداند کس او را چو هست
ميان بـندگي را ببايدت بسـت
خرد را و جان را همي سنجد اوي
در انديشه سخته کي گنجد اوي
بدين آلـت راي و جان و زبان
سـتود آفرينـنده را کي توان
به هستيش بايد که خستو شوي
ز گفـتار بيکار يکـسو شوي
پرسـتـنده باشي و جوينده راه
بـه ژرفي به فرمانش کردن نگاه
توانا بود هر کـه دانا بود
ز دانـش دل پير برنا بود
از اين پرده برتر سخنگاه نيست
ز هستي مر انديشه را راه نيست
ای وطن ! ای گُم شده در یادهاخٌفته در نَجوای تو فریادها ای وطن ! با من بگو : تو چیستی؟خاک مائی ؟ مَردمی ؟ یا کیستی؟ای وطن ! ای جنبش رگ های من ای همه پیدا و ناپیدای منای وطن ! نامت طلوع زندگیست روشن از تو شعلۀ پایندگیست ای وطن ! تو همان تاکی و ما آن شاخه هاشاخه ها از تاک ها مانده جداای وطن ! آهنگ مرگت کرده اند چون درختی برگ برگت کرده اندای وطن ! رنجور و گریان آمدیای وطن ! سر در گریبان آمدیای وطن ! ای خسته از تقدیرهاای وطن ! برپای تو زنجیرهاای وطن ! داغ شقایق بر دلت می چکد خون از تن بی حاصلتای وطن ! ای سرو زخمین بلنداز چه بینم این چنینت مُستمندای وطن ! در چنگ دُژخیمان اسیرکِی بر آید از تو فریاد و نفیرای وطن ! دستی برآر از آستینجنبشی کن ، روی آزادی ببینای وطن از خواب تنهائی بخیزچشم بگشا ، با سیاهی در ستیزای وطن ! تو آن نگین خاتَمی چندگاهی بر کَف اهریمنیدل قَوی دار و ز غم آزاد باشلب گشا و خود همه فریاد باشبانگ آزادی برآید از لبت شعله می خیزد ز جان پُرتَبتصدهزاران کاوۀ دیوان ستیزسر برآوردند همچون رَستخیزکاوِگان فریاد پیروزی دهندچون فریدون بانگ بهروزی دهندباز دیوان را به زندان می کنندخانۀ ابلیس ویران می کنند
Geen opmerkingen:
Een reactie posten